کد خبر : 28678
تاریخ انتشار : یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۳:۴۰
300 بازدید بازدید

ثریا مطهرنیا؛

صلح، عشق و آینده

صلح، عشق و آینده

«هر وضعیت صلح، چیزی جز یک آتش‌بس موقت نبوده است» (اسلاوی ژیژک). امروزه فهم جوامع از مقوله صلح و امنیت بیش از هر چیز، نشئت‌گرفته از خوانشِ رژیم‌های مختلفِ سیاسی است که در آینه رسانه‌های جمعی بازنمایی می‌شود. اسپینوزا از مبلغانی که عشق، صلح و شفقت را توصیه می‌کنند اما با نفرت و بی‌هیچ ترحمی

«هر وضعیت صلح، چیزی جز یک آتش‌بس موقت نبوده است» (اسلاوی ژیژک). امروزه فهم جوامع از مقوله صلح و امنیت بیش از هر چیز، نشئت‌گرفته از خوانشِ رژیم‌های مختلفِ سیاسی است که در آینه رسانه‌های جمعی بازنمایی می‌شود. اسپینوزا از مبلغانی که عشق، صلح و شفقت را توصیه می‌کنند اما با نفرت و بی‌هیچ ترحمی با هم در نزاع‌اند، متعجب بود. مسئله آن‌گاه بغرنج می‌شود که تبشیرکنندگانِ لیبرال‌دموکراسی یا مروجان اقتصادِ سوسیالیستیِ بازار دقیقا به روش مبلغانِ عصر اسپینوزا عمل می‌کنند. در موردِ اول، نئوکان‌ها و در مورد دوم استبدادِ -به اصطلاح- دموکراتیک متولد می‌شوند که براثر انباشت سرمایه و بحران‌های جاری در قالب دو بلوک جدید، موقعیت تاریخیِ نوین اما شبیه به همان موقعیت‌های قدیمی را باز می‌آفرینند تا تضادهای داخلی و جنگ‌های اقتصادی‌، پولی و تجاری خود را به‌شکلی مقطعی حل کنند. حتی اگر از سنت آگوستین‌وار به مسئله صلح نگاه کنیم و دنبال یک نظام و سیستمِ جهانی برای آن باشیم، باز هم مسئله لاینحل می‌ماند، چراکه کانون‌هایی چون سازمانِ ملل متحد بیشتر شبیه مکانی برای صدور جوازِ دفن ملل تحت سلطه است تا جایی برای تحقق مأموریت صلح.
عبارتِ امنیت بین‌المللی که در گذشته نمایانگر تصویری نظامی بود، به شاخه‌های زیادی تجزیه شده که ابعاد سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را نیز دربر دارد و حوزه‌هایی چون فقر، تروریسم، جرائم سازمان‌یافته، محیط زیست، بیماری، انرژی‌، مهاجرت و… را دربر می‌گیرد و این بدان معناست که صلح دیگر تنها در معرض یک کلان‌روایت به‌نام رژیم‌های سیاسی (دولت) نیست، بلکه هر سوژه یا ساختاری به‌صورت بالقوه می‌تواند یک تهدید شناسایی شود.
مارکس‌ در پیشگفتار بر نقد اقتصاد سیاسی می‌گوید: «بشریت تنها وظایفی را بر عهده می‌گیرد که قادر به حل آنها باشد. اما این سؤال پیش می‌آید که با‌این‌اوصاف، چگونه رؤیای صلح محقق خواهد شد؟» بهتر است به پیش‌تر بازگشت؛ جایی که کانت سعی داشت صلحی پایدار را تئوریزه کند. او با انگشت‌گذاردن بر مقولاتی چون حقوق بین‌المللی و ظرفِ تحقق شرایط حقوقی، فدرالیسم و قانون اساسی، شالوده‌های ابتدایی نوعی گفتمانِ این جهانی اخلاقی و لیبرال را بنیاد می‌نهد. اما از دیگر سو «کلاوزویتس» با تقریر کتاب جنگ پایدار، جنگ را تابع سیاست و ادامه آن تلقی کرد و مقوله‌ای در ارتباط با دولت‌، ملت و سیاست می‌دانست که با استراتژی و تاکتیک، درصدد تحقق هدفی است که از ساحتِ سیاست، زدودنی نیست.
آرای کانت بعدها مورد نقدِ هگل قرار می‌گیرد. اما گویی پیش از آن دو، افلاطون با بزرگداشتِ مقوله عدالت در جمهوری هشتم سخن پایانی را از آغاز گفته بود که میان عدالت و صلح با دموکراسی در وجه الیگارشیکش قرابتِ آنچنانی‌ای وجود ندارد. در دنیای امروز نگاه به ساخت سوژه‌های سیاسی و احزاب و ارتباطشان با نهادهای قدرت و ثروتِ در سایه تراست‌ها، کارتل‌ها و… موضوع بسیاری از پژوهش‌های مستقل بوده است. خالق هیولا یا همان لویاتان، یعنی «هابز»، نیز نکته‌ای را ورای اصل موازنه قوا و پرداختن به مقوله امنیت متمایز می‌کند که همانا عدالت است.
عدالت نزدِ هابز این‌جهانی‌تر است؛ او با توجه به حکم طبیعت این‌گونه استدلال می‌‌کند: عدالت تعهدی است که افراد با توجه به مصالح و منافع به آن تن می‌دهند و در ادامه به ایده تشکیل ابرحکومتی می‌رسد که همه افراد را تحت قیمومیت و استیلای خود دارد. هابز در جزئیات به کنکاش و توجه نسبت به مطالبات و آزادی‌های فردی و سیالیت جوامع گوناگون در این مُدل نمی‌پردازد و از آن می‌گذرد.
هگل اما با نگاهی تاریخی‌تر، رابطه خدایگان و بندگی را بررسی کرده و معتقد است از تضاد این دو، وضعی جدید ایجاد می‌شود. او که منطقی قوی‌تر ارائه کرده، در مقاطعی جنگ و اثراتی چون همبستگی داخلی را می‌ستاید و به آینده جهانی بهتر که از قِبَلِ ضرورتی به نام جنگ بیرون می‌آید، امیدوار است‌؛ گویی در دستگاهِ هگلی، منطق، ایده و طبیعت به‌گونه‌ای محتوم به صلح خواهد انجامید. درست در این نقطه از تاریخ است که مارکس، نیچه و فروید به عصیان برمی‌خیزند. انگاره‌ای که در اندیشه افلاطون به‌صورت میلِ قدرت و هدفِ قدرت از هم جدا می‌شد، در اندیشه افرادی چون فوکو به تأسی از نیچه تغییر می‌یابد، دیگر قدرت به‌صورت متصلب در جایی مانند دولت وجود ندارد، بلکه در تمام ساحت‌ها سیال و جاری است و درک سیستم‌های اعمال آن و سیالیت و جابه‌جایی‌اش از سیستم‌های کنترلی‌، مراقبتی و انضباطی تا دیگر شئون اعمال قدرت موجبِ درک و بسط آزادی‌ها می‌شود. در واقع قانون، مدیریتِ قانون‌شکنی‌هاست و برای قدرتمندان و ثروتمندان یک امتیاز محسوب می‌شود‌؛ در واقع قانون بیشتر نتیجه جنگِ فتح‌شده است تا وضعیتِ صلح، قدرت نیز بدین‌سان، دارایی کسب‌شده آن نیست بلکه اِعمال بالفعلِ استراتژی آنهاست.
فروید نیز در نزدیکی و دوری توأمانی با نیچه و هگل، به جنگ اعتقاد دارد، اما نه جنگ تا ابد، بلکه به جنگی علیه جنگ. او دوری از خودشیفتگی را، به نحوی که فرد هنرِ زیستن با خود را فرا بگیرد و خود ایده‌آل خود شود، مد نظر دارد و آن را در پروسه شکوفا‌شدن فرهنگ بشری جست‌وجو می‌‌کند. شاید بتوانیم بگوییم که آن ایده‌آل از نظر او آگاهی است. مارکس اما به شیوه خود و با نقد اقتصاد سیاسی و مالکیت خصوصی بر ابزار و وسایل تولید، معتقد به نبردی است که با تئوری و عمل پرولتاریا پیوند دارد.
در موقعیتِ خاصی، موتور محرکه تاریخ برای رسیدن به نقطه‌ای که تضاد در جامعه رنگ ببازد و وضعیت آزادی و برابری محقق شود، نیاز به مبارزه‌ای است که پرولتاریا در محور آن است. در این شرایط به پرسش ابتدایی متن بازمی‌گردیم: وظیفه ما در قبال صلح چیست؟ آیا آن وظیفه نمی‌تواند، توانمند‌سازی برای عشق‌ورزیدن یا به‌نوعی توانمندشدنِ عمومی در به‌کارگیری سیاست عشق‌ورزی، ورای واژگان خود و دیگری به شیوه‌ای باشد که عدالت، محصول «ما‌شدن» است؟ و آیا این پروسه‌ای نیست که باید از کودکی برای آینده آموخته شود و در حال و با پرکسیس، شالوده‌های آن را برسامان کرد و برای آموزش‌دادن آن به نسل بعد، خود در عمل و اکنون، آن را آموخت؟ شاید وظیفه ما در برابر آینده، کوشش برای درک این عبارات لاکان باشد؛ تا وقتی این همه فلاکت و شوربختی وجود دارد، صحبت‌کردن از خوشبختی فردی بدون خوشبختی همگانی قباحت است

 

شرق

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

آخرین خبرها

یادداشت

تبلیغات استخدام معلم تابناك وب تبلیغات تبلیغات تابناك وب