کد خبر : 27053
تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۷ - ۲:۲۰
185 بازدید بازدید

علي بهشتي‌نيا ؛

ویلسون و غیبتی که برای یک دانش‌آموز رقم زد

ویلسون و غیبتی که برای یک دانش‌آموز رقم زد

هرقدر هم مدیر و معاون حرفه‌ای باشی کمتر می‌توانی در میان لباس‌های فرم و یکدست بچه‌ها آمدن یا نیامدن دانش‌آموزی را حدس بزنی. به خصوص اگر دانش‌آموز غایب از خوبان مدرسه باشد. اما غیبت و نیامدن محمد را از شلوغی کتابخانه فهمیدم. محمد، مسوول کتابخانه بود. غیبت چند روزه محمد حساسیت ما را بیشتر و

هرقدر هم مدیر و معاون حرفه‌ای باشی کمتر می‌توانی در میان لباس‌های فرم و یکدست بچه‌ها آمدن یا نیامدن دانش‌آموزی را حدس بزنی. به خصوص اگر دانش‌آموز غایب از خوبان مدرسه باشد. اما غیبت و نیامدن محمد را از شلوغی کتابخانه فهمیدم. محمد، مسوول کتابخانه بود. غیبت چند روزه محمد حساسیت ما را بیشتر و بیشتر کرد. تلفن‌ها یا خاموش بودند یا پاسخ نمی‌دادند، تا زمانی که پدر محمد خبر به کما رفتنش را با چشمانی اشکبار، به ما داد و از معلمان و دانش‌آموزان خواست تا برای محمد دعا کنند. بعد از آن خبر، چند باری هم که پدر محمد به مدرسه آمد از احوال بد و نامساعدتر شدن وضعیت او سخن می‌گفت و اینکه محمد قدرت تکلمش را از دست داده و پزشکان هم در شناخت و درمان بیماری‌اش ناتوان شده‌اند. پاسخ نمونه‌های ارسالی به خارج از کشور هم نیامده بود. محمد دانش‌آموز کم‌حرفی بود و کسی با او خرده‌حسابی نداشت؛ هرگاه از دانش‌آموزان می‌خواستیم برایش دعا کنند، با تمام وجود این کار را می‌کردند. امتحانات ترم اول هم تمام شد و جای خالی محمد همچنان در کلاس و کتابخانه، سخت احساس می‌شد. از ریخت کتابخانه و بچه‌ها، نبودن محمد را خوب می‌شد فهمید. از غیبت محمد چند ماهی گذشته بود که تلفن همراهم زنگ خورد. پدر محمد بود. اما این‌بار متفاوت‌تر از همیشه؛ خبر به هوش آمدن و بازگشت محمد به خانه. محمد بهتر شده بود و این‌بار پدرش به جای دعا از ما خواست، محمد را به مدرسه بیاورد، شاید با دیدن معلمان و دانش‌آموزان فراموشی‌اش بهتر شود. پذیرفتیم و محمد و پدرش به مدرسه آمدند. محمد بسیار وزن کم کرده بود، توانایی صحبت کردن نداشت؛ من و یکی از همکاران با محمد دست دادیم؛ محمد به سختی لبخند زد. پدرش متعجب، لبخندی از شوق و رضایت زد و گفت: فکر کنم محمد شما را شناخت. منتظر تایید ما بود. تایید کردیم. خوشحال‌تر شد و گفت برای امروز بس است؛ شلوغی و سر و صدا برای محمد خطرناک است. موقع رفتن هم گفت: جواب آزمایش‌ها از آلمان آمده، بیماری محمد «ویلسون» است؛ ناشناخته و خطرناک، پزشکان هم گفته‌اند: بیماران ویلسون سه سال زمان نیاز دارند تا به حال طبیعی برگردند. چند روزی هم از این ماجرا گذشت و محمد آرام‌آرام به مدرسه بازگشت. معلمان و دانش‌آموزان به گرمی با محمد برخورد کردند. محمد را در آغوش گرفتند، لبخند زدند. راستش را بخواهید فکر نمی‌کردم دانش‌آموزان اینقدر صمیمی بتوانند با محمد ارتباط برقرار کنند. این رفتارها را بیشتر در فیلم‌ها و داستان‌ها، دیده و خوانده بودم. یک هفته پس از بازگشت محمد، پدرش با چهره‌ای شاد به مدرسه آمد و گفت: محمد حرف می‌زند، ما را هم می‌شناسد، می‌خندد و به شکل باورنکردنی رو به بهبود است. گویا معجزه‌ای رخ داده است. دم مسیحایی معلمان و دانش‌آموزان، محمد را به زندگی دوباره بازگرداند. با قرار پزشکان باید محمد سه سال بعد به وضعیت امروزش بازمی‌گشت. ویلسون، نهنگ آبی، اعتیاد، آسیب‌های اجتماعی، واژگان کوچکی هستند اگر معلمان، مدارس و محمد‌های دیگر را دریابیم.

 

 

اعتماد

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

آخرین خبرها

یادداشت

تبلیغات استخدام معلم تابناك وب تبلیغات تبلیغات تابناك وب