یادداشت



کدخبر : 19373


چالش‌های گسست مدرسه و دانشگاه



آیا مدرسه و دانشگاه به عنوان دو نهاد مدنی و آموزشی مکمل هم هستند؟



چهارشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۶ - ۶:۲۱ --
تعداد بازدید: 58 بازدید
در گفت‌وگوی «اعتماد» با بهرام مرادی، استاد دانشگاه به بحث گذاشته شد
چالش‌های گسست مدرسه و دانشگاه
آیا مدرسه و دانشگاه به عنوان دو نهاد مدنی و آموزشی مکمل هم هستند؟

محمد داوری

وقتی از مهر سخن به میان می‌آید آغاز سال تحصیلی مدارس و دوران مدرسه و کتاب و درس را به ذهن تداعی می‌کند و با مهر خانواده‌هایی که کودک یا نوجوانی دارند تا به مدرسه بفرستند در تکاپوی فرستادن فرزندان خود به مدرسه و در حال و هوای مهر و آغاز سال تحصیلی به سر می‌برند و در روزمرّگی گرفتاری‌های خانه و مدرسه کمتر والدین و معلمان و مربیان به این مهم می‌اندیشند که نتیجه و خروجی این همه تلاش و دغدغه و هزینه و… چه می‌شود؟

١٢ سال از بهترین دوره عمر افراد یعنی کودکی و نوجوانی در نهاد مدرسه سپری می‌شود و ذهن و روان و جسم کودکان در اختیار اولیا و مربیان مدرسه است تا آنها در مسیر شدن‌های سرنوشت‌ساز رهنمون شوند و برای فردایی که اقتضائات خاص خود را دارد تربیت کنند و کودکان و نوجوانان امروز را که به جوانی می‌رسند راهی دانشگاه یا بازار کار کنند و بی‌تردید قریب به اتفاق خانواده‌ها با چشم‌انداز ورود به دانشگاه فرزندان خود را هدایت و راهنمایی و کمک می‌کنند؛ دانشگاهی که انتظار می‌رود نیروی انسانی متخصص مورد نیاز جامعه را در ابعاد مختلف تربیت کند.

حال یکی از پرسش‌های اساسی این است که آیا میان این دو نهاد یعنی مدرسه و دانشگاه که ضرورت دارد یک پیوستگی معنادار و مکمل داشته باشند چنین رابطه‌ای وجود دارد؟

برای پاسخ به این پرسش گفت‌وگویی انجام دادیم با بهرام مرادی یکی از اساتید دانشگاه و پژوهشگر و نویسنده حوزه تعلیم و تربیت که ماحصل این گفت‌وگو را در معرض نقد و نظر خوانندگان صفحه مدرسه اعتماد قرار می‌دهیم.

با سپاس از پذیرش گفت‌وگو به مناسبت آغاز سال تحصیلی جدید، اجازه بدهید گفت‌وگو را با ارتباط مدرسه و دانشگاه یا به عبارتی نظام آموزش و پرورش و نظام آموزش عالی شروع کنیم. به نظر شما آیا پیوستگی مناسبی بین این دو نظام وجود دارد یا به عبارتی مدرسه و دانشگاه مکمل یکدیگر هستند؟

مدرسه قرار است مقدمه دانشگاه باشد و دانشگاه قرار است در ادامه صیرورت علمی مدرسه عمل کند. این دو قرار است به عنوان اجزای نظام پرورش و آموزش نیروی انسانی در جامعه عمل کنند و کارکرد هر دو جزء قرار است تربیت نیروی متخصص و صاحب دانش و بینش و نیز تولید انسان فرهیخته باشد. اما از نظر تجربی به نظر می‌رسد ارتباط میان این دو جزء دچار گسست شده، به گونه‌ای که خروجی‌های مدرسه از کاستی‌های جدی در امر دانش و بینش رنج می‌برند تا آنجا که ورودی‌های دانشگاهی به طرز بی‌سابقه‌ای فاقد دانش سطح دیپلم دبیرستان هستند و گاهی اوقات ابتدایی‌ترین مسائل را در مورد تاریخ، جامعه، ادبیات، دین، انسان، قواعدارتباطی در روابط اجتماعی، اطلاعات فرهنگی و… بسیاری مسائل ضروری زندگی را نمی‌دانند. در عوض این افراد اطلاعات وسیعی در خصوص مسائلی دارند که من آنها را اطلاعات کاذب می‌نامم. مثلا اطلاعات وسیعی که پسرها در مورد انواع و ماهیت خودروها و دخترها در مورد لوازم آرایشی دارند. این ندانستن‌های آنها به این معنی است که مدرسه کار خود را به نحو احسن انجام نمی‌دهد. البته نباید از این نتیجه‌گیری، رای به کم‌کاری همه اجزای نظام مدرسه داد، بلکه باید کالبدشکافی کرد تا سهم هر کدام از این اجزا در این ناکامی تعیین شود.

مهم‌ترین دلایل گسست مدرسه و دانشگاه چیست؟ به عبارتی چرا مدرسه زمینه‌ساز خوبی برای دانشگاه و دانشگاه، مکمل مناسبی برای مدرسه نیست؟

عوامل مختلفی می‌توانند دست‌اندرکار این گسست باشند. یکی از آنها سپردن مدارس به بخش خصوصی و متعاقبا حرکت این سازمان‌های آموزشی به سوی موسسه تجاری شدن است. اصلی‌ترین دغدغه مدارس غیرانتفاعی؛ کسب پول هرچه بیشتر از طریق جذب مشتری هر چه بیشتر است. نزد مدارس غیرانتفاعی، دانش‌آموز پیش از آنکه یک جویای دانش باشد، یک مشتری است که قرار است عامل درآمد برای مدرسه باشد و به همین خاطر هدف مدیران و صاحبان و گردانندگان این مدارس، فربه‌سازی دانش در وجود فرد نیست، بلکه جلب رضایت مشتری است! به نظر می‌رسد سپردن بخش قابل توجهی از نظام آموزش به بخش خصوصی از سوی دولت، این خلل را به نظام آموزش تحمیل کرد چراکه نمی‌توان از یک موسسه مالی انتظار و توقع مسوولیت‌شناسی آموزشی در گستره‌ای اجتماعی و ملی داشت. شنیده می‌شود که به معلمین مدارس گفته شده بالاترین نمرات را به بچه‌ها بدهند، صرف نظر از عملکرد بچه‌ها. شنیدم که معلمی می‌گفت: یه نفر بیست غلط بیشتر از صفر داشت و بالادستی‌هایش به او گفتند به او نمره بیست بده. خوب این وضع به جای انسان فرهیخته باسواد صاحب بینش و دانش، فاجعه تولید می‌کند. معلمین هم برای حفظ جایگاه شغلی خود و بیکار نشدن، تن به چنین فجایعی می‌دهند.

عامل دیگر؛ تسلط موج مسخ رسانه‌ای در جامعه است که با محوریت فضای مجازی، جامعه را فروبلعیده و‌ ای بسا گوشی‌های تلفن این موج را نمایندگی می‌کنند. این موج کتاب را از دست دانش‌آموز و معلم و مدیر درآورده و به جای آن به دست همه آنها گوشی داده و این تغییر و تحول، سبب بی‌سوادسازی خروجی‌های مدارس می‌شود.

از سوی دیگر؛ معلمین بنا به دلایلی، دیگر خود اهل مطالعه نیستند و این سبب می‌شود تا دانش‌آموزان الگوی معلم کتابخوان را از دست بدهند و الگوی معلم سیگاری یا گوشی باز یا… جایگزین الگویی آنها بشود.

محتوای کتاب‌ها نیز عموما کمکی به فرهیختگی دانش‌آموزان نمی‌کنند. کتاب‌های درسی پر هستند از شعارهای بی‌کاربرد و مطالبی که مقتضیات سنی محصلین را درنظر نمی‌گیرند یا از ادبیات فرمالیستی مشحون‌اند. این کتاب‌های درسی، ارتباط دانش‌آموزان با ایران دوستی، محیط‌زیست، رعایت دیگران، رعایت قانون، احترام به بزرگ‌ترها، پرهیز از خشونت و… را به خوبی با شخصیت محصلین برقرار نمی‌سازند و بسیاری دیگر از مهارت‌های زندگی را در وجود و شخصیت دانش‌آموزان نهادینه نمی‌کنند و یعنی کارکرد آموزشی مدارس در مدارس ضعیف شده. این بدین معنی است که مدارس از همان ضرورتی که آنها را به وجود آورده فاصله گرفته‌اند.

آنجا که کتاب‌های درسی مدارس بحث‌های جدی را مطرح می‌کنند، گاهی اوقات ادبیات سنگین و مبهمی دارند، به گونه‌ای که این مباحث، قابل فهم برای بچه‌های دبیرستانی نیستند و درنتیجه بچه‌ها نمی‌توانند با چنین مطالبی ارتباط برقرار کنند.

فرآیند جذب معلمین برای قرار گرفتن در جایگاه معلمی لازم است متحول شود تا سطح بینش آنها متناسب با نیازهای پرورشی و آموزشی محصلین باشد. معلم باید عاشق معلمی باشد تا بتواند انسان پرورش دهد.

معلمی که از مضرات استفاده نوجوان‌ها از گوشی تلفن در زندگی آنها آگاه نیست، از بچه‌ها می‌خواهد تا گروهی در تلگرام تشکیل دهند و تکالیف مدرسه را از آنجا دریافت کنند. چنین معلمانی خود دنباله‌رو جو مسخ‌شدگی فرهنگی- رسانه‌ای هستند و نمی‌توانند در باسوادسازی حقیقی بچه‌ها موثر باشند.

در دانشگاه‌ها هم برخی مدرسین انگیزه لازم را برای جبران کردن کاستی‌های چنین جوان‌هایی ندارند و خود را با نسلی مواجه می‌بینند که با آنها فاصله نسلی بسیار دارند.

دولت هم نظارت مسوولانه و عاشقانه خود بر کار نظام آموزش را رها ساخته و این دست بخش خصوصی را برای تبدیل مدرسه به یک موسسه مالی بیش از پیش باز می‌گذارد و کمک می‌کند به اینکه مدرسه کارکرد خود را به خوبی انجام ندهد و خروجی‌های باسوادش کمتر از کم‌سوادهایش باشد.

شما واگذاری مدارس به بخش خصوصی یا گسترش غیرانتفاعی‌ها را یکی از دلایل گسست مدرسه از دانشگاه عنوان کردید در حالی که برخی بر این باورند که اوضاع آموزش و پرورش در مدارس دولتی به مراتب بدتر است و اولیا هم اگر توان مالی داشته باشند بیشتر ترجیح می‌دهند فرزندان خود را به مدارس غیردولتی بفرستند شما چه پاسخی به این عده دارید؟

انتقاد به واگذاری مدارس به بخش خصوصی به معنی مطلوب بودن وضعیت در مدارس دولتی نیست. مدارس دولتی پس از این واگذاری، به «رسوبات نظام آموزشی» تبدیل شدند. یعنی ته‌نشین شدند و ته‌نشین شده‌ها معمولا از کیفیت نازل‌تری نسبت به بالانشین‌ها برخوردار می‌شوند. منظور از این ته‌نشین شده‌ها هم دانش‌آموزان هستند و هم امکانات و هم نیروهای آموزشی. دانش‌آموزانی که والدین آنها از سطح درآمد پایینی برخوردارند، امکان رسیدگی آموزشی کمتری برای فرزندان خود دارند و این امر بازده آموزشی و پرورشی فرزندان آنها را پایین می‌آورد. از سوی دیگر همین بچه‌ها واقف‌اند به اینکه به خاطر فقر مالی والدین‌شان در مدارس دولتی هستند و این، حس سرخوردگی و بی‌تفاوتی را در آنها به وجود می‌آورد. از سوی دیگر آنها دچار حس عقب‌ماندگی و کمتر بودن نسبت به بالانشین‌ها می‌شوند و حس انتقام جویی نتیجه محتوم این فرآیند خواهد بود. این حس خطرناکی است و می‌تواند از عوامل موثر بر گرایش این کودکان به بزهکاری اجتماعی در سنین بالاتر بشود.

جزء دوم رسوبات نظام آموزشی؛ امکانات آموزشی کمتر در مدارس دولتی است که دولت مسوول آن است و از رهاسازی این مدارس از سوی دولت ناشی می‌شود. تاکید دولت بر رایگان بودن تحصیل در مدارس دولتی حتی اگر از سوی مدارس رعایت شود (که البته معمولا رعایت نمی‌شود)، سبب اختصاص هرچه کمتر امکانات آموزشی از سوی مدارس دولتی به دانش‌آموزان می‌شود.

سومین جزء این رسوبات؛ نیروهای آموزشی مدارس دولتی هستند که سطح پایین دستمزد آنها و نیز احساس عقب‌ماندگی حیثیتی نسبت به معلمین مدارس غیرانتفاعی در آنها سبب می‌شود انگیزه کافی برای ایفای نقش و کارکرد آموزشی خود به نحو احسن را از دست بدهند. نباید از نظر دور داشت که آنها از اینکه با بچه‌هایی متعلق به طبقات پایین جامعه سروکار دارند که بهره و بازده آموزشی آنها عموما پایین است و در مدارسی مشغول‌اند که دست آنها را برای بذل امکانات لازمه می‌بندند و اینها همه در پایین آوردن انگیزه و قربانی کردن کیفیت آموزش و پرورش دانش‌آموزان نقش پراهمیتی دارند. می‌توان آن دسته از معلمینی را به این کاستی‌ها اضافه کرد که با عشق کافی جذب شغل معلمی نشده‌اند و درنتیجه به مرور انگیزه‌های تدریس و پرورش در آنها هرچه بیشتر از بین می‌رود. می‌توان بدرفتاری احتمالی و کیفیت پایین ارتباطی این قبیل معلمین را به خاطر همین عوامل انگیزه‌زدا به عنوان عاملی کاهنده در زمینه سطح آموزشی این مدارس افزود.

اشتباهی که دولت در این رابطه انجام داده ازجمله خطایی راهبردی است که بخش آموزش را اقتصادیزه کرده. یعنی همان طور که اقتصاد را به مرور به بخش خصوصی (یا شبه خصوصی) سپرده، آموزش را هم چنین و با این کار فاجعه‌ای را به جامعه تحمیل کرده، فاجعه کم‌سواد‌سازی اعضای جامعه، فاجعه طبقاتی کردن جامعه و وسعت بخشی به شکاف طبقاتی از طریق نظام آموزش، فاجعه جداسازی اجتماعی گروه‌های دارا و ندار که این امر به یکپارچگی اجتماعی آسیب وارد می‌آورد و عامل تفرقه اجتماعی میان گروه‌های اجتماعی می‌شود.

ضمن اینکه جداسازی دانش‌آموزان از همدیگر برپایه میزان درآمد والدین آنها، انگیزه و رقابت درسی آموزشی آنها را تضعیف و حتی نابود می‌کند و این امر باز هم از کیفیت و رشد آموزش هرچه بیشتر می‌کاهد.

این موضوع نیازمند مباحث طولانی است چراکه در حال حاضر کمتر از ١۵ درصد مدارس غیرانتفاعی هستند و معمولا هم در شهرهای بزرگ و به ویژه تهران متمرکز هستند و از طرفی همین چند درصد باعث شده تا بودجه مربوط به آنها بین سایر مدارس دولتی تقسیم شود و از سویی نقد جدی وجود دارد که مدارس غیردولتی از نیروهای آزاد و کم‌تجربه با دستمزدهای کم استفاده می‌کنند نه معلمان توانمند با تجربه و حقوق‌های بالا و مباحثی از این دست که در فرصتی دیگر و به طور اختصاصی به آن خواهیم پرداخت اما اگر به بحث رابطه مدرسه و دانشگاه برگردیم و بپذیریم که گسست جدی بین این دو نهاد مدرن و مدنی وجود دارد که من هم این گسست را می‌پذیرم، علاوه بر بحث گسترش غیرانتفاعی‌ها و کم توجهی دولت و اولویت ندادن به بحث آموزش و پرورش شما به موارد دیگری هم اشاره کردید از جمله مسخ رسانه‌ای، آیا به نظر شما توسعه فضای مجازی برای رابطه مدرسه و دانشگاه یک تهدید است یا فرصت؟ و چگونه رسانه‌ها موجب گسست مدرسه و دانشگاه شده‌اند؟

در مورد مباحث پیشین لازم است عرض کنم که مدارس غیرانتفاعی با وجود در اقلیت بودن، کژکارکردهای خود را در جامعه ایفا می‌کنند، از قبیل ایجاد و تعمیق شکاف طبقاتی، رواداری تبعیض ثروت‌مدارانه، تفرقه اجتماعی میان گروه‌های دارا و ندار، ایجاد حس سرخوردگی اجتماعی در میان اعضای اقشار فرودست جامعه، اختلال در فرآیند رشد و پرورش و آموزش دانش‌آموزان از طریق ایجاد نظام تفکیک دانش‌آموزی و تضعیف حس رقابت درسی میان دانش‌آموز ضعیف و قوی، مخدوش‌سازی واقعیت اجتماعی از طریق گردآوری افراد غنی در یک مجموعه و فرودستان در مجموعه‌ای دیگر و… .

اما در مورد مسخ رسانه‌ای: اولا فضای مجازی به پدیده‌ای علیه کتابخوانی و فرهنگ مطالعه تبدیل شده، یعنی اینکه غوطه خوردن در فضای مجازی بسیاری کسان را از کتاب خواندن بی‌نیاز ساخته. همچنین در کشتن وقت و تباه کردن عمری که باید صرف مطالعه عمیق بشود، نقشی مهم ایفا می‌کند. فضای مجازی تمرکز ذهن دانش‌آموز را مختل می‌کند و اطلاعات بسیار گسترده‌ای که در آن جریان دارد، او را خیلی زودتر از سن فرد به بلوغ جنسی می‌رساند. کنجکاوی سنی دانش‌آموزان این روند را تسریع می‌بخشد و این امر برای سلامت اخلاقی نسل کودک و نوجوان خطرناک است؛ ضمن اینکه گاهی اوقات مسوولان مدارس خود ناخواسته بر این آتش، به جای آب، هیزم بیشتر می‌افکنند. مثلا به دانش‌آموزان نوجوان می‌گویند کانالی در تلگرام تشکیل دهند و تکالیف درسی را از آنجا دریافت کنند؛ در حالی که واقعیت سنی این بچه‌ها اقتضا می‌کند که آنها به فضای مجازی دسترسی نداشته باشند. در اتحادیه اروپا، شورایی برای ساماندهی ارتباط کودکان با فضای مجازی وجود دارد که پیشنهاد داده افراد زیر ١۴ سال به فضای مجازی دسترسی نداشته باشند. کودکان تا سن ١٠ سالگی نباید به گوشی دسترسی داشته باشند. این امر نه‌تنها از نظر رفتاری و اخلاقی، بلکه همچنین از لحاظ فیزیولوژیک هم برای کودکان آسیب‌زننده است.

جامعه ما از این بابت دچار نوعی سرطان اجتماعی شده (این اصطلاح ساخته خودم هست) که با وجود اینکه ظاهرا سالم به نظر می‌رسد، اما در متن وجودی‌اش دچار بیماری ویران‌کننده و نابود‌کننده‌ای است تحت تاثیر مسخ رسانه‌ای.

افراد آنچنان سرگرم و مشغول گوشی‌های خود هستند که از زندگی کردن غافل شده‌اند. آنها بیشترین وقت خود را با گوشی خود می‌گذرانند، حتی بیشتر از وقتی که صرف دوستان، خانواده، تحصیل و غیره می‌کنند. این مسخ شدگی است توسط رسانه‌های جدید.

به طور کلی صرف نظر از این مباحث آیا به نظر شما از نظر ساختاری مستقل بودن آموزش و پرورش از آموزش عالی موجب گسست رابطه نهاد مدرسه و دانشگاه نشده است؟

تصور می‌کنم آنچه بیشتر باعث این گسست شده، نه استقلال این دو نهاد، بلکه تغییر یا جابه‌جایی کارکردهای آنهاست. خروجی مدارس، افراد پرسواد و با انگیزه و دانش‌آموخته و با بینش و شناخت و با آگاهی‌های حقیقی دارای مهارت‌های زندگی نیست و این بدین معنی است که مدارس کارکرد پرورشی و آموزشی خود را به نحو احسن انجام نمی‌دهند. جان کلام اینکه کارکرد اصلی سازمان آموزش و پرورش به جای اینکه آموزشی و پرورشی باشد، مالی شده. دغدغه و رویکرد درآمدزایی این سازمان به کارکرد اصلی آن تبدیل شده و حتی مدارس دولتی به صورت غیررسمی سعی می‌کنند با ترفندهایی پرداخت وجهی را به والدین تحمیل کنند. شنیده می‌شود که برخی معلمین کلاس‌های خصوصی برگزار می‌کنند تا دریافتی‌های اندک خود را از آن طریق جبران کنند.

از سوی دیگر دانشگاه‌ها هم به همین سمت حرکت کرده‌اند. سوای شهریه‌های سنگین دانشگاه آزاد که از بسیاری از شهریه‌های دانشگاه‌های معتبر اروپایی هم بالاتر است، برخی واحدهای معتبر این نوع دانشگاه، شرط ادامه همکاری با مدرسین را، تعریف پروژه‌ای درآمدزا از سوی مدرس به نفع دانشگاه عنوان و به طور کتبی ابلاغ می‌کنند. این یعنی تبدیل دانشگاه از یک نهاد آموزشی و آکادمیک به یک موسسه مالی- تجاری. این یعنی تبدیل مدرس از یک دانشمند فرهیخته به یک کاسبکار. در این فضا عرصه بر پژوهشگرانِ آکادمیک دلسوز نظریه پرداز تنگ می‌شود، چراکه آنها بیش از آنکه به تولید فکر و نظریه مشغول باشند، باید به افکار درآمدزایی مشغول باشند. در این فضا دانشجو نیز به مثابه یک مشتری دیده می‌شود که باید رضایت او را جلب کرد و یعنی اینکه باید به او نمره داد. همین امر «دانشگاه» را بیشتر به «مدرک گاه» تبدیل کرده و مدرسینی که با این رویکرد راهبردی دانشگاه همکاری نکنند، تحت فشار قرار می‌گیرند و مدرسین حق‌التدریس در صورت عدم همکاری با این راهبرد و تاکید بر رعایت اصول اخلاق حرفه‌ای آکادمیک و تحقق تعهد علمی، حتی ممکن است شغل خود را از دست بدهند. این رویکرد درآمد محوری را حتی در دانشگاه‌های دولتی شاهد هستیم که درون خود بخشی غیرانتفاعی راه‌اندازی کرده‌اند. البته این رویکرد در این دانشگاه‌ها هنوز جنبه مسلط پیدا نکرده، اما خطر دارد آرام آرام آنجا را هم فرا می‌گیرد. گویی دانشگاه هم در این جامعه پول محور دارد به ماکتی از کل تبدیل می‌شود و این فاجعه است که دانشگاه به جای آنکه جامعه را دنبال خود بکشد، دنباله روی نامیمون جامعه پول‌گرا بشود. مدرسینی را می‌شناسم که به جای معنویت‌گرایی و فرهیختگی و پروانگی، پول‌گرایی و مادیت‌گرایی و دنیاگرایی را سر کلاس تعلیم می‌دهند. به نظر می‌رسد در و تخته به هم جور شده و راهبرد پول‌محوری و مادیت‌گرایی دانشگاه، کارگزاران تحقق خود را پیدا کرده است.

به هر حال این پول‌گرایی در مدرسه در شخصیت فرد نهادینه می‌شود؛ به گونه‌ای که فرد دیپلمه به دانشگاه به مثابه جایی برای رشد و پرورش بیشتر و باسوادی بیشتر خودنگاه نمی‌کند، بلکه دانشگاه را جایی می‌بیند که در آنجا می‌تواند مدرکی بگیرد تا فرصت‌های مالی و درآمدزایی خود را ارتقا دهد.

برای رفع گسست مدرسه و دانشگاه و برگرداندن این دو نهاد به کارکرد اصلی چه باید کرد؟

تغییرات اجتماعی و فرهنگی نیازمند ابزارهای مناسب و قدرتمند و لازم و بایسته‌اند. این ابزارها اعم از نیروهای انسانی، سازمان‌های دولتی، همت و اراده و عزم دولت، عشق و مسوولیت‌پذیری متولیان، تکنیک و روش، دلسوزی کارگزاران، پرورش متخصصین، توجه به دستمزدهای شاغلین حوزه مورد نظر و… است. به طور مشخص به باور بنده هم نظام آموزش و پرورش و هم نظام آموزش عالی در بیراهه قرار گرفته‌اند و ادامه روند و راهی که در آن طی طریق می‌کنند، مبارک و عاقبت به خیر نیست. این حایز اهمیت است که همین اکنون، در بحران قرارداشتن ماهیت نظام مدرسه و دانشگاه را اعتراف کنیم. این اعتراف نقطه آغازین تغییر است. به گمان بنده این دو نظام به تغییر ریشه‌ای و بنیادین نیازمندند. هم آموزش و پرورش و هم آموزش عالی باید زیر چتر دولت قرار بگیرند و تحصیل پولی از مدارس حذف شود و مدارس غیرانتفاعی در جامعه برچیده شوند. این مدارس آنچنان که پیش از این بیان شد، کارکردهای اجتماعی، فرهنگی، آموزشی و انسانی منفی بسیاری دارند و تبعیض و شکاف طبقاتی را نهادینه می‌سازند و جامعه را به نفع اقلیتی دارا و به ضرر اکثریتی ندار یا کمتر دارا سازماندهی می‌کنند و این با اهداف دین توحیدی و انقلاب ناسازگار است. نکته دیگر اینکه دولت باید نظارت جدی و دقیقی بر کار این دو نظام اعمال کند تا از رعایت کارکرد اصلی توسط این دو نظام مطمئن باشد. این نظارت نباید خدشه‌بردار و فسادپذیر باشد.

پول که در مدارس از میانه برخیزد، آنگاه دغدغه‌ها به سمت و سوی محتوای آموزش سوق داده می‌شود. کتاب‌های درسی باید مورد بازنگری و غربالگری تخصصی قرار گیرند تا محتوای آنها با هویت معنوی انسان امروز و بایسته‌های ملی و دینی و حقوق شهروندی و ایران‌دوستی و انسان‌دوستی و پرهیز از خشونت شکل پذیرند. برای این کار به نویسندگان متخصصی نیاز داریم که به ابعاد متنوع نگارش کتاب‌های درسی آگاه و توانایی اعمال این گونه تغییرات محتوایی را با کمک روش‌های روانشناختی و مخاطب‌شناسی داشته باشند.

افزایش دستمزد نیروهای آموزشی در مدارس بسیار مهم است؛ هم در کیفیت تعلیم‌دهی معلمین و هم در تامین امنیت روانی آنها تا آنها با خاطری جمع و خیالی آسوده، بدون دغدغه معیشتی، به تعلیم و تربیت دانش‌آموزان بپردازند. معلمین نباید دوشغله باشند. سطح درآمد آنها از معلمی باید آنقدر کافی باشد که آنها را از شغل دوم بی‌نیاز سازد.

در سپردن شغل به معلمین باید فیلترهای قوی‌تری به کار گرفته شوند تا انسان‌های عاشق و نرمخو و دلسوز و منعطف در این شغل جذب شوند. آنها قبل از شروع کار، به جز آموزش‌های دانشگاهی متداول، باید تحت آموزش‌های خاص روانشناختی و انسانی و معنوی قرار گیرند تا اهداف بنیادین نهاد آموزش را ملکه ذهن خود کنند و توانایی قرارگرفتن در مسیر کارکرد اصلی آموزش را پیدا کنند.

در دانشگاه‌ها هم باید تغییراتی گام به کام صورت گیرد تا کارکرد اصلی آموزشی- تربیتی- پرورشی- علمی- آکادمیک این نهاد به آن بازگردد. تحصیل پولی در دانشگاه‌های دولتی باید برچیده شود و پردیس‌های پولی باید حذف شوند تا پول از میانه برخیزد و رشد علمی جای آن را بگیرد.

دانشگاه آزاد نیازمند جراحی مهیب و سرنوشت‌سازی است. در شیبی تند اما گام به گام باید این دانشگاه زیر چتر دولت قرار گیرد تا پول از دست و پای دانشجو و مدیر و مسوول کنار رود. تا زمانی که پول، مناسبات فی‌مابین را رقم می‌زند، دانشجو خودش را بدون زحمت بایسته، مستحق نمره و مدرک و بی‌نیاز از رشد علمی- آکادمیک می‌بیند و نیز مدرس نیز مستقیم و غیرمستقیم خود را تحت فشار برای نمره دادن و پاراف کردن مدرک می‌بیند. برخی دانشگاه‌ها، مدرس را تبدیل می‌کنند به ماشین نمره‌دهی و این قربانی کردن کیفیت است در پای پول. معیار رسمی برای گزینش مدرس در دانشگاه نباید به گونه‌ای باشد که مدرسین شایسته کنار و در حاشیه گذاشته شوند و مدرسین «نمره بده» دانشگاه‌ها را پر سازند. مدرسین دانشمند دلسوز لایق باید حمایت شوند و به جای فشار روی آنان، باید فشار روی دانشجو قرار داده شود تا به نیروی پول خود نمره طلب نکند، بلکه مجبور باشد برای ارتقای سطح علمی خود با طرح و برنامه مدرس همکاری کند و تا خود را از آنی که هست، بالاتر نکشد و فراتر نبرد، مشمول نمره و مدرک نشود، همان‌گونه که در دانشگاه‌های معتبر جهان اینچنین است که خود بنده در دانشگاه آمستردام هلند یک همکلاسی داشتم که ١۴ سال از یک درس می‌افتاد و دانشگاه هیچ گونه ترحمی به وی نمی‌کرد و او خود باید اثبات می‌کرد که لیاقت نمره گرفتن از هر درسی را داراست.

سپاسگزارم از شرکت شما در این گفت‌وگو

روزنامه اعتماد

یادداشت ها، مقالات و پیام های خود را جهت انتشار در پایگاه خبری معلم ایرانی، به آدرس iranimoallem@gmail.com ارسال بفرمایید.
Share

دیدگاه شما