یادداشت



کدخبر : 21481


دهقان فداکار؛ اسطوره‌ای برای جهان نوین



بعضی آدم‌ها مردمی‌اند؛ یعنی مردم آنها را به یاد می‌سپارند. با زور و تبلیغ و تلقین و راست و دروغ نه، با هستی و راستی وجودی خودشان. مردم آنها را به یاد می‌سپارند همچون نغمه‌ای که به یاد می‌سپارند: «زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خوانَد و از صحنه رود / صحنه پیوسته به‌جاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد» و یکی از همین نغمه‌هایی که همچون این شعر زیبای ژاله اصفهانی، سال‌هاست که ما مردمان به یاد سپرده‌ایم، ریزعلی خواجوی بود.‌‌



دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۶ - ۳:۳۸ --
تعداد بازدید: 271 بازدید

دهقان فداکار؛ اسطوره‌ای برای جهان نوی

 

محمدرضا نیک‌نژاد | روزنامه اعتماد

 آتشی در دست در سرمایی سوزان، تنی عریان و جانی پریشان چند صد متر را می‌دود تا اسطوره شود برای کودکان یک ملت؛ نه! برای یک ملت، اسطوره‌ای زنده و دست‌یافتنی. اسطوره‌ای سربرآورده از عادی‌ترین مردم، مردمی که صدهاشان را با آتشِ تن پوشش زندگی دوباره بخشید. او که دهقان بود و هر سال زندگی می‌کاشت و زندگی درو می‌کرد این‌بار نیز زندگی کاشت و زندگی بخشید و نهال دیگری از جانبازی و ازخودگذشتگی و انسانیت را در فرهنگ یک ملت کاشت، ملتی که اسطوره کم ندارد و بر اسطوره‌هایش به سختی می‌بالد و از این‌رو اسطوره شدن و‌ ماندن در میان‌شان سخت دشوار است. با همه این سختی‌ها دهقان آذربایجانی با فداکاری باورنکردنی‌اش خود را در میان اسطوره‌های بزرگ این ملت جا داد؛ آن هم اسطوره‌ای زنده و دست‌یافتنی. ‌ای کاش همان زمان که درس «دهقان فداکار» را می‌خواندیم اشاره‌ای می‌شد تا دریابم که او زنده است و مانند ما می‌خورد و می‌خوابد و نفس می‌کشد. بی‌گمان اثرش بر ما و بر همه نسل‌هایی که ازخودگذشتگی‌اش را می‌خواندند و می‌نوشتند و می‌ستودند بیشتر می‌شد.‌ای کاش همان زمان که زنده بود تندیس‌اش را می‌ساختند تا کودکانی همانند سال‌های دور من و ما که دلیری و شجاعت و انسان‌دوستی‌اش را در کلاس و ‌مدرسه می‌خواندند، بیشتر درمی یافتند که چه کرد و چرا کرد؟ و دهقان فداکار چگونه شد یک اسطوره برای چندین نسل پیاپی یک ملت، آن هم اسطوره‌ای زنده و دست‌یافتنی. این ملت اسطوره کم ندارد و درست نمی‌دانم که آیا اسطوره‌هایش در جهان شتابان امروز که سکه رایجش پول و خودخواهی و خودبینی و چشم و همچشمی و زندگی پر زرق و برق و زیستن به هر بهایی است، سخنی تازه دارند؟ اما ریزعلی در همین سال‌های نه‌چندان دور با آن تن عریان و مشعل به دست، صدها آدمی را زندگی بخشید که مانند من و ما از گوشت و پوست و استخوان بودند و نفس می‌کشیدند و البته خودش نیز. این بود، همین بود که اسطوره شد آن هم اسطوره‌ای زنده و دست‌یافتنی. در این روزها فراوان می‌شنویم از جان گذشتن‌هایی برآمده از باورهای ستیزه‌جوی و اهریمن‌خویی که با انفجار خویشتن از جان می‌گذرند، از خود گذشتن‌هایی که نه تنها زندگی نمی‌بخشند که زندگی را از عادی‌ترین مردم با نام و بهانه جنگ مقدس می‌ستاند و از تکه تکه شدن زن و مرد و پیر و جوان و کودک ترسی ندارد و… اما اینان کجا و ریزعلی ما کجا؟ جان دادن برای جان بخشیدن کجا و نفله شدن برای جان ستاندن کجا؟ و چقدر خوب بود آشنا شدن با این اسطوره در کلاس و درس و مدرسه. درسی از یک فداکاری ارزشمند. دهقان فداکار روز شنبه ۱۱ آذر در بیمارستانی در تبریز جان داد. جان و تنی از میان‌مان رفت که اسطوره‌ای زنده و‌ دست‌یافتنی بود. دهقان فداکار رفت اما داستان فداکاری‌اش همچنان زنده و جاوید است برای ملتی که برای ماندن و البته درست ماندن نیازمند اسطوره‌اند. اسطوره‌هایی که نه جان بگیرند که جان ببخشند و بر این بخشندگی سرفراز بمانند.

بچه‌های مدرسه ریزعلی

مهدی بهلولی | روزنامه شهروند
بعضی آدم‌ها مردمی‌اند؛ یعنی مردم آنها را به یاد می‌سپارند. با زور و تبلیغ و تلقین و راست و دروغ نه، با هستی و راستی وجودی خودشان. مردم آنها را به یاد می‌سپارند همچون نغمه‌ای که به یاد می‌سپارند: «زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست / هر کسی نغمه خود خوانَد و از صحنه رود / صحنه پیوسته به‌جاست / خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد» و یکی از همین نغمه‌هایی که همچون این شعر زیبای ژاله اصفهانی، سال‌هاست که ما مردمان به یاد سپرده‌ایم، ریزعلی خواجوی بود.‌‌ همان که در شب سردی از پاییز یا زمستانی دور، کوهی دید که ریزش کرده است و دید که اگر کاری نکند و به کناری بایستد، بچه و بزرگ و زن و مرد بیدار و خواب قطار، در فاجعه‌ای هولناک جان خواهند سپرد. هوا سرد بود و مسافران در خواب، اما وجدان ریزعلی گرم و بیدار. پیراهنش را از تنش درآورد و با نفت فانوس در دستش، آن را به آتش کشید و به سوی قطاری دوید که داشت به فاجعه نزدیک می‌شد. آن شب، آتش دست ریزعلی جان بسیاری را نجات داد و اما سال‌ها و سال‌ها، آتش بیدار جان و درون او، انسانیت و اخلاق و فداکاری را در میان بچه‌های ما زنده نگه داشت. ریزعلی شد قهرمان مردمی ما بچه‌هایی که تا سال‌ها فکر می‌کردیم افسانه است و نه واقعیت و همین چند‌ سال پیش بود که به یک‌باره فهمیدیم حقیقت است؛ حقیقتی پاک و دست‌نخورده در خلوت تنهایی خویش. من فکر می‌کنم بچه‌ای که ریزعلی و داستان فداکاری و آتش دست و درون او را بخواند دیگر نمی‌تواند در بزرگی، بچه و بزرگ و زن و مرد خواب و بیدار هواپیمایی را ببرد درون ساختمانی و همه را به آتش بکشد. به گمانم قدرت ریزعلی از قدرت ایدئولوژی‌های کشتار بیشتر است. بچه‌های مکتب و مدرسه ریزعلی، بچه‌های کشتن و کشتار و دشمنی نیستند و هزاری هم که با تلقین و دروغ ایدئولوژی بخواهی فرمان کشتن انسان را به او بدهی زیر بارش نمی‌روند. بچه مدرسه ریزعلی به کنار فاجعه هم نمی‌ایستد تا عکس سلفی بگیرد؛ به جایش جلوی فاجعه را می‌گیرد. خودنمایی نمی‌کند و ژست فداکاری نمی‌گیرد تا نوچگانی گردش گرد آیند و بزرگش کنند و به‌به و چه‌چه‌اش بگویند؛ کاری می‌کند کارستان و بعد همچنان، مردمی می‌ماند و می‌شود نغمه‌ای که بچه‌ها و مردمان روزگاران او را به یاد بسپارند. کار بزرگ ریزعلی این نبود که در آن شب سرد، جان خیلی‌ها را نجات داد. کار بزرگ او این بود که از فردای آن شب تا پایان زندگی، خود را از دروغ، تلقین و خودنمایی نجات داد و مردمی ماند. راست این است که پاکی و حقیقتی در درون داشت که تا آخر، او را نگه داشت. ما هم باید او را نگه داریم؛ در مدرسه‌هایمان، اگر به دنبال بچه‌های مدرسه ریزعلی هستیم.

 

 

دهقانی که فداکاری آفرید

عبدالجلیل کریم‌پور | روزنامه مردم سالاری

گاه گاهی از پهنه خیالت، خاطره‌هایی می‌گذرد که یادآوری آن دل انگیز و روح نواز است‌! برمی‌گردی به همان دوران قشنگ و دوباره، اول در ذهنت مرورش می‌کنی و بعد انس دوباره‌ات به آن زمان را شیرین ! امروز، درست از همان لحظه‌ها بود که اگر چه ابتدایی غمگنانه داشت اما تو را به خاطره‌ای دور می‌برد. خبر کوتاه بود: ریزعلی خواجوی یا درست‌تر بگوییم، ازبر علی حاجوی چند دقیقه پیش دنیا را وداع گفت. اولین چیزی که به خاطر می‌رسید، آن صفحه نقاشی کتاب فارسی آن زمان بود که در ذهن خودنمایی می‌کرد. انگار همین دیروز بود که معلم گفت‌: تو بخوان. شمرده شمرده خواندم : غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود، خورشید پشت یکی از کوه‌های پربرف آذربایجان فرورفته بود….
چقدر زیبا و دلپسند، با جانمایه‌ای شیرین، درخششی زیبا برایمان داشت. با نور فانوسش، من هم خاطره‌های خودم را در آبیاری زمین با پدربزرگم با آن چراغ باد ( فانوس) قدیمی‌دوره کردم. با ریزعلی دل نگران شدم، فریاد زدم شعله شدم، سرما شدم، گرما شدم، لبخند شدم و سرتاسر، بی ریا و شادمانه شدم.  ریزعلی خواجوی نه قصه بود و نه افسانه ! شرف بود و غیرت و عزت که خوش درخشید که مرد بود که از آنچه داشت برای نجات، بهره برد. آن جا در کلاس درس معلم، من بودم و درسی که از هرگوشه‌اش نجابت و عشق و نوعدوستی فوران می‌کرد و من، این کودک تازه را به امید و مردانگی فربه می‌نمود که خود آغازی بود برای شکفتن عشق‌! قلب همه ما، بسان قلب ریزعلی به تپش افتاده بود که برای نجات انسانیت، باید جان در طبق عشق نهاد!آرام به گوشه‌ای خزیدم. برای او و خاطره‌های گذشته‌ام گریستم. رفتم تا دوباره او را از لابلای کتاب‌ها بخوانم. اما آن روح قدیم را دیگر نیافتم !دلم گرفت ! دردانه‌ای غریب، گوشه چشمم را درنوردید و مرا در حسرتی غریب، تنها گذاشت‌:
مردی،
با شانه‌های رنج
دلواپسی را
از فردای بی‌نشان، گرفت‌!
از شعله‌اش چکید
صد بارقه امید
و مرد
با هرچه داشت
صد کوه
از شادی آفرید…
یادش گرامی‌ و نامش بلند که از شعرش  تصویرهای عشق، بر جان ما نشست…..

یادداشت ها، مقالات و پیام های خود را جهت انتشار در پایگاه خبری معلم ایرانی، به آدرس iranimoallem@gmail.com ارسال بفرمایید.
Share

نظرات بازدید کنندگان

  1. ناشناس گفت:

    برسرتربت پاکش چه رسی همت خواه
    که زیارتگه رندان جهان خواهد شد
    متشکر از بابت انعکاس متن عالی در سایت
    روحش شاد و ذهنیتش الگو باد

دیدگاه شما