کد خبر : 26547
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷ - ۴:۰۴
370 بازدید بازدید

درآمدی به آموزش نوین ایران/ آموزش و پرورش و ریشه های ناکارآمدی!/ ارتباط دوسویه/ کهنه بودن محتوا و نارضایتی معلمان

درآمدی به آموزش نوین ایران/ آموزش و پرورش و ریشه های ناکارآمدی!/ ارتباط دوسویه/ کهنه بودن محتوا و نارضایتی معلمان

درآمدی به آموزش نوین ایران   مهدی بهلولی   تاریخ دگرگونی های آموزش و پرورش ایران در دو سده ی گذشته،و گذر از مکتب خانه به مدرسه،با تاریخ دگرگونی های فرهنگی،اجتماعی و سیاسی ایران،همبسته است. به سخن دیگر،بررسی دگرگونی های آموزشی،بایستی در بستر فراخ دگرگونی های اجتماعی دیده شوند و نباید رخدادهای کلان آموزشی را

درآمدی به آموزش نوین ایران

 

مهدی بهلولی

 

تاریخ دگرگونی های آموزش و پرورش ایران در دو سده ی گذشته،و گذر از مکتب خانه به مدرسه،با تاریخ دگرگونی های فرهنگی،اجتماعی و سیاسی ایران،همبسته است. به سخن دیگر،بررسی دگرگونی های آموزشی،بایستی در بستر فراخ دگرگونی های اجتماعی دیده شوند و نباید رخدادهای کلان آموزشی را از رخدادهای کلان اجتماعی جدا دانست. شکست ایرانیان در جنگ های ده ساله با روس ها در دوران قاجار،تنها شکستی نظامی نبود که از نادرستی راهبردی نظامی ناشی شده باشد،نشانی بود از فرسودگی و واپس ماندگی پاره های فرهنگی- اجتماعی،و از آن میان،آموزش مکتب خانه ای. از این رو،برای بررسی فراگیر دگرگونی در آموزش،بایستی به گستره های بسیاری توجه نمود،که البته کاری است فراتر از نگارش این جستار کوتاه. این نوشتار می کوشد که تا اندازه ای،و با تمرکز نسبی بر رویدادهای آموزشی اثرگذار،به درآمدن آموزش نوین نگاهی گذرا بیندازد.

با این که بسیار شنیده شده که راه اندازی دارالفنون در ۱۲۶۸ ق،سرآغاز نوشدن آموزش و پرورش ایران می باشد اما برخی رخدادهای پیش از بنیادگذاری دارالفنون را هم نباید از دیده دور داشت. سه تا از این رخدادهای برجسته،۱٫ فرستادن دانشجویان به غرب برای فراگیری دانش های نوین،۲٫ راه اندازی مدرسه های خارجی در تهران و برخی دیگر از شهرهای ایران،و ۳٫ بازدید پاره ای از سران و شخصیت های سیاسی از نهادهای آموزشی غرب می باشد که در بررسی دگرگونی های آموزشی ایران،درخور درنگ و اندیشه اند. پیرامون چهل سال پیش از گشایش دارالفنون،شماری از جوانان ایرانی،برای فراگیری دانش های نوین به غرب فرستاده شدند. داستان بسیار آشنا و شنیده شده ای است که پس از شکست ایرانیان از روس ها،عباس میرزا ولیعهد و پسر فتح علی شاه قاجار،تصمیم می گیرد که برای یادگیری دانش های نوین،شماری از جوانان را به غرب بفرستد. در سال ۱۲۲۵ ق برای نخستین بار این کار انجام می پذیرد و نخستین شاگردان- دو نفر-  به انگلستان فرستاده می شوند. ناگفته نماند که اینها نخستین ایرانیانی نبودند که برای فراگیری دانش به دنیای غرب سفر می کردند. در دوران نادرشاه افشار هم چند نفر برای فراگرفتن صنعت کشتی سازی به روسیه فرستاده شدند. اما این کار در دوره ی قاجار،بیشتر و به سامان تر از پیش،انجام پذیرفت و از پیامدهای بسیار چشمگیرتری هم برخوردار گشت،و از این رو می توان آن را سرآغازی به شمار آورد برای نو شدن آموزش در ایران. از زمان عباس میرزا تا پایان دوره ی قاجار،نزدیک به هزار نفر به کشورهای غربی فرستاده شدند تا طب،مهندسی،ریاضی،پیاده نظام،علوم سیاسی،حقوق،زبان های خارجی،کاغذ سازی،دانش ذوب آهن و … بیاموزند و به ایران برگردند- این را هم بگوییم که همه کسانی که فرستاده شدند مرد بودند. اما درباره ی اثرگذاری فرستادن دانش آموز و دانشجو به غرب- درچیزی نزدیک به یک سده پیش از مشروطیت- و درست یا نادرست بودن آن،و تآثیری که این بازگشتگان بر دگرگونی های فرهنگی- اجتماعی جامعه ایران بر جای نهادند،بحث های بسیاری درگرفته است. {برخی مانند م.س. ایوانف،در کتاب “انقلاب مشروطیت ایران”،فعالیت روشنفکری ایران،که پیش درآمد انقلاب مشروطیت شد را،ره آورد دانشجویان ایرانی بازگشته از خارج،به ویژه … مدرسه های روسیه می داند.} و البته دیگرانی هم بوده اند که در خرده بر رفتار و کردار بازگشتگان سخن گفته اند، این که فرستاده شدگان زبان ملی شان را فراموش کرده اند و با لهجه ی نیمه فارسی- فرنگی سخن می گویند و “مشتی اخلاق رذیله و امراض مزمنه به ارمغان  آورده اند.” ناگفته نماند که برخی از استادانی که در دارالفنون به آموزش پرداختند نیز،از میان همین فرنگ رفتگان بودند. به هر رو،هم اکنون و با گذشت پیرامون دو سده از نخستین اعزام ها،بسیاری از پژوهشگران پذیرفته اند که فرستادن دانش آموز/ دانشجو به خارج،در دگرگونی شیوه های آموزش کارگر افتاده است. برخی نیز از اثرگذارهای فراتری سخن گفته اند : «اعزام ها و بازگشت محصلین،سبب رواج فرهنگ غرب و آشنایی ایرانیان با افکار نو و مفاهیم لیبرالیسم و آزادی،تجدد خواهی و انتشار روزنامه و تآسیس انجمن های سری و انتقاد از اوضاع سیاسی و اجتماعی شد و بذر نهفته ی ضدیت با حاکمیت استبداد را رویاند و حرکت آزادی خواهی را جهت داد. اندیشه های حکومت مبتنی بر قانون و عدالت اجتماعی را قوام بخشید.»

اما برپایی مدرسه های خارجی در ایران،می تواند عامل دومی باشد در آشنایی ایرانیان با آموزش و پرورش نوین. نخستین مدرسه ی خارجی،نزدیک به هفتاد سال پیش از مشروطیت بنیاد گردید. این مدرسه را پرکینز آمریکایی در سال ۱۲۵۴ ق در شهر رضاییه برپانمود. در این مدرسه ” افزون بر تدریس موادی از دانش نوین،قالی بافی و آهنگری هم به کودکان آموزش داده می شد. محمد شاه اجازه ی گشایش مدرسه را داد و «نسبت به تدریس مواد تاریخ و جغرافیا و هندسه و حساب که در ایران آن زمان از مواد درسی ضعیف و مورد بی اعتنایی بود،اظهار تمایل نمود.» اوژن فرانسوی هم در ۱۲۵۵ ق  در تبریز،و دیگر “لازاریست” ها در جلفا،سلماس،تهران و اصفهان دست به راه اندازی مدرسه زدند و از این رو هم به بنیانگذاران مدرسه در ایران نامبردار شدند. این مدرسه ها تا سال ها در ایران به کار ادامه دادند و در کتاب های گوناگون آن زمان،به شرایط آموزش در آنها،بیش یا کم،پرداخته شده است. برای نمونه در یکی از سفرنامه های خارجیان سفرکرده به ایران،درباره ی مدرسه ی آمریکایی ارومیه- البته گویا در سال های نخست مشروطیت- آمده است : { مدرسه ی فیسک،تسهیلات مخصوص برای آموزش دختران فراهم آورده است و دختران در این مدرسه تعلیمات خوبی فرا می گیرند. کالج ارومیه که سال ها پیش به وسیله ی اعضای هیآت آمریکایی تآسیس شده،جایی است که پسران فرصت دارند در آنجا تحصیلات بالاتری را دنبال کنند. ساختمان های مختلف کالج…عبارت است از تالارهای ساده اما سودمند و پاکیزه،موزه های کوچک،کتابخانه و اتاق های کار،بالاخره باید از درمانگاه و داروخانه ی رایگانی نام برد که زیر نظر دکتر کاکرن اداره می شود.}

نکته ی مهم درباره ی این مدرسه های خارجی،این است که در روند پیشبرد کار خویش،کمابیش توانسته بودند با جامعه ی زمان خود،پیوند بیابند و تا اندازه ای بر اندیشه مردم اثر بگذارند : « مردم شهرهایی که این مدارس در آنها تآسیس شده بود،حداقل در جریان بخشی از برنامه ها و شیوه های آموزشی نوین قرار می گرفتند. این مدارس هم سعی در تبلیغ و جذب افکار مردم داشتند. از این رو مانعی در تحصیل ایرانیان در این مدارس فراهم نمی کردند و در مواردی با دعوت از ایرانیان،آنها را در جریان برنامه های آموزشی و تربیتی خود قرار می دادند. این اقدامات در تحول فکری ایرانیان نسبت به تعلیم و تربیت نوین موثر افتاد.» گفتنی این که شمار این مدرسه ها،تا سال ۱۳۲۹ ق که گشایش آنها به یکی از وظایف شورای عالی معارف تبدیل شد،رشد چشمگیری یافت : {مدارس خارجی…به اندازه ای بود که مدارس ایرانی را تحت الشعاع قرار داده بود،در حالی که عده کل مدارس ایرانی از ده تجاوز نمی کرد و عده ی کل شاگردان آنها از هزار و پانصد بیشتر نبود،خارجی ها در کشور ما ۱۴۰ مدرسه داشتند که شاگردان آنها از پنج هزار نفر متجاوز بود.}

سومین عاملی که در نو شدن آموزش ایران بی اثرنبوده،بازدید هیآت های سیاسی ایران از مراکز فرهنگی- آموزشی غرب است که مایه ی آشنایی برخی از افراد طبقه ی حاکم با فضای آموزش و پرورش نوین گردید و بیش از پیش به اندیشه ی برپایی مدرسه های نوین در ایران دامن زد. میرزا مصطفی خان افشار،منشی مخصوص هیآت سیاسی ایران به روسیه،در بازگشت از سفر روسیه و دیدن برخی از بنیادهای آموزشی آنجا،می نویسد : «حیف باشد که ما ترقی و نظم همسایه خود را که در این مدت اندک تحصیل کرده است به رآی العین ببینیم و هیچ به فکر نباشیم و در ولایات غربت سرافکنده بگردیم.»

به هر رو تا پیش از برپایی دارالفنون،سه عامل فرستادن دانشجویان به غرب،برپایی مدرسه های خارجی در ایران،و بازدید شماری از کارگزاران حکومتی از مدرسه های غربی،تا اندازه ای،بستر دگرگونی در آموزش و پرورش ایران را فراهم نمود. اما با برپایی دارالفنون- که با تلاش های فراوان امیرکبیر بنیاد گردید و درست سیزده روز پیش از کشته شدن او گشایش یافت- آموزش و پرورش نوین در ایران،پایگاهی “بومی” به دست آورد. دارالفنون نمود و نماد آموزش و پرورش نوین ایرانی گردید و به آموزش نوین در ایران،عینیت بخشید؛گرچه بسیاری از استادان آن،به ویژه در آغاز،غربی بودند اما به هر رو،مدرسه ای ایرانی به شمار می رفت. نقشه ی ساختمان آن را میرزا رضا مهندس باشی،از دانشجویان فرستاده شده در زمان عباس میرزا،فراهم کرد. دارالفنون،مدرسه ی نوینی بود که هم در فرایند و هم در درون مایه ی آموزش،با مکتب خانه های قدیم،فرق های بنیادین داشت : «مدرسه ی دارالفنون،یک مدرسه ی عالی و داشتن تحصیلات ابتدایی و سن ۱۴ تا ۱۶ شرط ورود به آن بود. انتخاب رشته تحصیلی آزاد بود. لباس شاگردان شکل و رنگ مخصوص داشت و شکل و رنگ لباس ها،مشخص می کرد که هر گروه در چه رشته ای به تحصیل اشتغال دارند. هر سال یک دست لباس تابستانی و یک دست لباس زمستانی به شاگردان می دادند. همچنین هر شاگردی مبلغی به عنوان مستمری دریافت می کرد. شاگردان ساعت هشت صبح وارد مدرسه می شدند. نهار را در مدرسه می خوردند. ساعت سه بعدازظهر مدرسه تعطیل و دانشجویان مرخص می شدند.»

اما دارالفنون،که بازگشایی اش با کشته شدن پایه گذارش همزمان گردید،از همان آغاز با چالش های سختی دست به گریبان بود. نخست این که دارالفنون،برای مردم وهمگان نبود و بیشتر از آن ِ شاهزادگان و فرادستان بود. دوم این که در دارالفنون،دانش و فن آموزش داده می شد اما گویی چندان به شیوه ی اندیشه نو،توجهی نمی گردید. ناصرالدین شاه نیز،در برابر دارالفنون،موضعی دوگانه داشت- کمابیش موضع همه ی فرمانروایان مستبد در برابر آموزشگاه های نوین. از سویی می خواست دارالفنون و نام آن باشد  و به گفته ی خودش “اسمی می خواهم که در سالنامه ذکر شود” و از سویی از گسترش آگاهی ها در میان مردم،هراسان بود :«شاه که ابتدا به مدرسه ی دارالفنون سرکشی می کرد و شاگردان را با اهدای خلعت،سکه،پول نقد،طاقه شال ترمه،نشان سرهنگی و حمایل مخصوص می نواخت  و در سفرهایش به فرنگ تحت تآثیر نظم و ترتیب آن دیار قرار گرفته بود و درباریان را مذمت می کرد که کار شما خوردن و خوابیدن است،وقتی خبر تشکیل مجمع سری و فراموش خانه را شنید و گزارش کردند که اینان مقدمه سقوط سلطنت را دنبال می کنند نسبت به دارالفنون دلسرد و بد بین شد.» در جایی،در پاسخ به کسی که دوران ناصرالدین شاه را با دوران فتح علی شاه مقایسه کرده بود که در آن دوران کسی نبوده است که نامه ی ناپلئون اول به شاه ایران را به فارسی برگرداند اما هم اکنون[دوره ی ناصرالدین شاه]،”چهار پنج هزار در تهران فرانسه می دانند” گفت :«آن وقت بهتر از حالا بود،هنوز چشم و گوش مردم این طور باز نشده بود.»

از این رو می توان گفت دارالفنون نیز با همان دشواره ای روبرو بود که نهادهای نوین آموزشگاهی در بیشتر کشورهای دیکتاتوری روبرو هستند،این که فرمانروایان،آنها را تنها در خدمت خویش می خواهند و پرورش اندیشه ی ابزاری و فن سالار(که البته از نام “دارالفنون” نیز چنین برمی آید) را جست و جو می کنند،و نه اندیشه ی آزاد و سنجشگرانه اندیشی(critical thinking ( را. به هر رو،دارالفنون نتوانست پیوند راستین خود را با جامعه ی ایران برقرار سازد و تا پایان کار خویش،رنگ بوی اشرافی خود را نگه داشت. کار و کنش میرزا حسن تبریزی(رشدیه) که نخستین بار در سال ۱۳۰۰ ق مدرسه ی خود را برای فرزندان ایرانیان مسلمان ایروان گشود و آموزش نوین و شیوه ی تازه ی یادگیری الفباء را به میان مردم آورد،در اینجا نمایان می گردد.

توضیح : در این نوشته،مطالبی که در میان « »  گذاشته ام از کتاب “از مکتب خانه تا مدرسه”،علی سیدین،۱۳۹۱، و مطالبی که  در درون { } گذاشته ام از کتاب “اعزام محصل به خارج از کشور،در دوره ی قاجار”،غلامعلی سرمد،۱۳۷۲ می باشند.

 

 

 

آموزش و پرورش و ریشه های ناکارآمدی!

 

محمدرضا نیک نژاد

 

آسیب شناسی آموزش و پرورش و ریشه های گرفتاری های روز افزون آن سال هاست مورد بی مهری اندیشمندان، پژوهندگان و برنامه ریزان قرار گرفته است. برخی نخبگان نه چندان کم شمار،گرفتاری های نهاد آموزش را آنچنان پیچیده،گسترده و پیشرونده می دانند که اندیشیدن درباره اش را بیهوده و بسامانی آن را بیرون از توانایی خویش و حتی فرادستان می دانند و گروهی نیز گرچه در گستردگی گرفتاری ها با گروه نخست همدل اند اما بر این باورند که تا هنگامی که رویکردهای سیاسی در سطح کلان دگرگون نشود،امید به دگرگونی در هیچ گستره دیگری از جمله آموزش نمی توان داشت. گرچه در دیدگاه های هر یک از دو گرایش بخشی از حقیقت نهفته است اما پیامد هر دوی آنها بی کنشی است. چنین رویکردهایی و البته جایگاه ویژه آموزش و پرورش در ذهن و زبان حاکمان و حساسیت فراوان بر برون دادها، درونمایه ها و روش ها سبب پدید آمدن پوسته ای سفت و سخت به دور آن شده که اندیشمندان و نخبگان را از نزدیک شدن به آن باز داشته و شوربختانه انگیزه اندیشیدن براییافتن راهکارهای واقعی و ممکن را از میان برده و سپهر بی عملی را بر آموزش و پرورش حاکم نموده است.

 

اما در این گستره ناامید کننده انگشت شماری از پژوهشگران هم هستند که راه سومی را برگزیده اند و آن کوشش در ممکن ها و یافتن چاره با یاری از زمینه ها و امکانات واقعی جامعه کنونی ایران است. یکی از این پژوهشگران پر تلاش و پر انگیزه دکتر اسدالله مرادی استادیار دانشگاه فرهنگیان و پژوهشگر در حوزه آموزش و پرورش است. دکتر مرادی بیش از یک دهه در کانون های پژوهشی – آموزشی تلاش های ارزنده ای کرده و از کارشناسان برتر تهیه کننده سند تحول بنیادین بوده است. از این رو دیدگاه های منتقدانه او نه از سوی پژوهشگری بیرون از دایره تنگ کارشناسان و کاربدستان آموزش و پرورش بلکه از سوی کسی است که خود با دیدگاه های سیاست گذراران و تصمیم سازان این نهاد و حتی نهادهایی مانند سازمان پژوهش ها و شورای عالی آموزش و پرورش زیسته و کلنجار رفته و گفتگو نموده است. از این رو نگاه ایشان و نقدهایی که بر بخش های زیربنایی آموزش کشور وارد می کنند، بسیار مهم،پایه ای و از سر تجربه ای حسی است. گرچه می توان درباره برخی از دیدگاه هایش بیشتر و ژرف تر گفتگو نمود. دکتر مردای به درستی آموزش و پرورش را گرفتار در سه ضلعی حکومت،خانواده و ساختار می داند. او بر این باور است که این سه ضلع با همکاری های پیدا و پنهان، تن و جان فرزندان این کشور را می فرسایند و با وجود همه دغدغه ها و فشارها، محصول نهایی برای هیچکدام از سه ضلع کاملا پذیرفتنی نیست. دکتر مرادی در بررسی هدف های حاکمیت و انتظاراتش از آموزش و پرورش نگاه ایدئولوژیک را پیچ خطرناکی هم برای حاکمیت و هم برای آموزش و پرورش کشور ارزیابی می کند. گرچه او هرگز وجود ایدئولوژی در آموزش و پرورش را رد نمی کند، اما در اِعمال و اجرای این ایدئولوژی با دیدگاه رسمی زاویه دارد. او می گوید ” حکومت نگاه ایدئولوژیک و آمرانه به آموزش و پرورش دارد و این نگاه، زنجیره‌ای از آسیب‌ها را مانند تمرکزگرایی، دیوان‌سالاری، سیاست‌زدگی و عمل‌زدگی به‌دنبال دارد و همین نگاه سبب‌شده آموزش و پرورش در عمل زمینگیر و ناکارآمد شود….”* بیرون از حوزه نظر و بی آن که به ارزش گذاری این دیدگاه بپردازیم،اگر کسی تجربه کار در مدرسه را داشته باشد نیک دریافته است که اجرای سفارش های ایدئولوژیک فرادستان بی گمان به پرورش انسان معیار حاکمیت منجر نشده و البته با انگاره های دکتر مرادی، هیچگاه منجر نخواهد شد. این ناکامی به امکانات و روش اجرا و یا مجریان بر نمی گردد بلکه چنین خواسته ای از آموزش و انسان مختار، برگزیننده و عصیانگر بسیار اتوپیایی و دست نایافتنی است. از آن بدتر این که این نگاه در گام های اجرا گاه به پرورش انسان هایی بر خلاف معیارهای حاکمیت منجر شده است! مرادی برای برون رفت از بن بست کنون چنین راهکاری می دهد ” من علی‌رغم نقد و تحلیل‌هایی که به وضع موجود دارم مجدانه باور دارم که در نظام آموزش رسمی،یعنی مدرسه و دانشگاه، تا حدی می‌توان تعلیم و تربیت دینی و اخلاقی تأثیرگذاری داشت و باید داشت اما نه با نگاه ایدئولوژیک و از بالا به پایین و آمرانه و نه یک قرائت رسمی از دین و نه با نمره و امتحان و کنکور و اجبار و اکراه و نه به شکل کلیشه‌ای و مکانیکی و قالبی، بلکه ما باید با مجاهدت‌های علمی و فکری فراوان شرایط و اقتضائات و استلزامات تعلیم و تربیت دینی و اخلاقی را در نظام رسمی آموزش به وجود آوریم و این کاری است سخت و دشوار و صعب، اما شدنی. “*

 

اما ضلع دوم آموزش در کشور خانواده است که دکتر مرادی درباره اش می گوید ” مسئله بغرنج این است که نه می‌توان در برابر قدرت و نیروی عظیم خانواده ایستاد، چون قدرت و نفوذ و سیطره‌اش فراوان است و هر نوع سرسختی و لجاجت و تقابل با آن از پیش محکوم به شکست است و نه می‌توان تسلیم آن شد، زیرا مهربانی و خیرخواهی خانواده بی‌حد و حساب؛ ولی علم و دانشش محدود و خطاپذیر است. از این منظر، بسیاری از مشکلات و مسائل و ناهنجاری‌های تربیتی و اجتماعی که نسل جوان ما اکنون با آن دست به گریبان است، از کنکور‌محوری و مدرک‌محوری گرفته تا ناکارآمدی در زندگی، تنبلی، عدم استقلال، رفاه‌زدگی، مصرف‌زدگی، پرخاشگری، مسئولیت‌ناپذیری، اعتیاد، انحراف‌های اخلاقی و جنسی اغلب ریشه در مهربانی و دلسوزی‌ها و خیرخواهی‌های بی‌حد و روش‌های غلط تربیتی خانواده دارد.”* شاید کسانی در درک سپهر حاکم بر مدرسه و کلاس دچار مشکل باشند اما فضای درونی خانواده برای همه شهروندان تجربه شدنی است و نمایی که دکتر مرادی از خانه و خانواده نشان می دهد در بسیاری از خانواده های امروزی ایران دیده می شود. اما نکته ای که در این میان آزار دهنده است آن است که فرهنگ آموزشی جامعه و خانواده ها به گونه ای شکل گرفته که پیامدش آزار فرزندان و ناکارآمدی آموزش آنها است. آموزش در ایران با کارکردهای نوین آن فرسنگ ها فاصله دارد و بیشترینِ امکانات و انرژی صرف پیش پا افتاده ترین سطح آموزش یعنی دانش – حفظ کردن – می شود و هدف پایانی آن پذیرفته شدن در دانشگاه است غافل از پرورش شهروندانی دانا و توانا و جامعه پذیر و مسئول و … اما پدر و مادرها در این میان مقصر نیستند زیرا تحت آموزش قرار نگرفته و فرهنگ آموزشی نادرست بر همه گستره های زندگی آنها سایه انداخته است. برای همین است که دکتر پیشنهاد می دهد که ” حکومت و آموزش و پرورش می‌بایست با خانواده با هوشمندی و ظرافت وارد گفت‌وگوی روشنگرانه شود ‌و از این رهگذر اذهان و افکار پدران و مادران را نسبت به منطق تعلیم و تربیت و روش‌های درست تربیتی آگاه و روشن کند. لازمه منطقی این کار هم این است که حکومت و آموزش و پرورش نخست خود نگاه درستی به منطق تعلیم و تربیت داشته باشد و دستگاه و سازمانش به دور از ایدئولوژی‌زدگی، سیاست‌زدگی، عمل‌زدگی و محققان و معلمان و مربیانش به دور از روزمرگی، اذهان و افکار روشن نسبت به مسائل تعلیم و تربیت داشته باشند. “* اما هنگامی که مسئولان بهسازی فرهنگ آموزشی جامعه،خود دربست اسیر چنین نگاهی هستند،نمی توان چندان امیدی به دگرگونی هایی ژرف و کارآمد داشت. براییک دگرگونی ژرف و البته گام به گام بی گمان میان حکومت و خانواده نیز به یک برهم کنش و همیاری همیشگی وجود دارد که اکنون شوربختانه دورنمایی روشن از آن هویدا نیست.

 

گرچه در اینیاداشت تلاش شد که برخی از دیدگاه های دکتر مرادی مورد ارزیابی قرار گیرد اما بی گمان نمی توان به همه دیدگاه های او در آموزش و پرورش پرداخت. نگارنده توصیه می کند برای آشنایی بیشتر با دیدگاه های ارزشمند این پژوهشگر آموزشی به آثار ایشان به ویژه دو گفتگوی منتشر شده در ماه های گذشته مراجعه شود.

*عوارض نگاه ایدئولوژیک به آموزش و پرورش،دوماهنامه چشم انداز ایران،شماره ۸۹،دی و بهمن

 

 

 

ارتباط دوسویه

 

نگارنده: زهرا علی اکبری

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اصْبِرُواْ وَصَابِرُواْ وَرَابِطُواْ وَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ(آیه ۲۰۰ سوره مبارکه آل عمران).

انسان را موجودی اجتماعی و در تعامل با جمع می شناسند بخشی از رفتارها و هنجارهای آدمی با برقراری ارتباط و بودن در میان جمع و جامعه شکل می گیردو حتی به جرات می توان گفت این خصیصه ی انسانی یکی از رفتارهای برتر نوع  خلقت آدمی به شمار می رود . اجتماعی‌شدن فرایند آموزش ارزش‌ها، تشکیل طرز تلقی‌ها و فراگیری رفتارهای متناسب با هنجارهای پذیرفته‌شده یک جامعه است. در دنیای امروز که مجازی شدن به سرعت در همه ی امور نفوذ پیدا کرده و صدالبته ماهم برای راحتی و سهل الوصول بودن تعاملات به آن دامن زده ایم ، داشتن روابط عمومی و یا بهتر است گفته شود-برقراری ارتباط آذین شده با اخلاقیات و روی خوش – یکی از  امتیازات برتری هر نهاد و سازمان به شمار می رود. رکس هارلو از پیشقدمان روابط عمومى در جهان مى‌گوید: “روابط عمومى دانشى است که به وسیله آن ، سازمان‌ها آگاهانه مى‌کوشند، بر مسئولیت اجتماعى خویش عمل کنند تا بتوانند، تفاهم و پشتیبانى کسانى را که براى توسعه اهمیت دارد، به دست آورند”. هر سازمانی که با افکار عمومی  و مخاطب مردمی سر و کار دارد ، نیازمند آن است که  تصویری روشن و قابل فهم  از خود درنزد مخاطبشان  داشته باشد و از این رو  گونه‌ای از روابط عمومی را به خدمت می‌گیرد که برای انعکاس فعالیتها ، برنامه‌ها و طرحهایش  موثر باشد.به عوان مثال در سازمانی با گستردگی آموزش و پرورش که بیشترین مخاطب و ارباب رجوع را در بین نهادهای دولتی دارد داشتن روابط عمومی مقتدر و هوشیار که بیان کننده ی سیاست ها و برنامه ها ی عملیاتی سازمان باشد و از طرف دیگر حامی منصفانه ی  درخواست های مخاطبان باشد بسیار ضروری ومهم است. و یا اینکه مثلا در نهادهای نظامی روابط عمومی نه تنها می تواند منعکس کننده ی دستاوردهای دفاعی کشور باشد بلکه می تواند در پیش‌بینی مسائل و شکل بخشیدن به رویدادهای آینده اثرگذار باشد. این نوع برقراری ارتباط تعاملی و دوسویه بین درون سازمان و بیرون آن،  از جمله دانش های خاص و برخوردار حال حاضر دنیاست که وجود آن در سازمان می تواند نقطه ی عطف اشتراکات میان موسسه و مخاطبان باشد و به مدیریت سازمان  در جهت اطلاع از افکار عمومی کمک می کند. هر اندازه این ارتباط به طور مفیدی مستقر و به شکل موثری گسترش یافته باشد به همان اندازه آن موسسه در دستیابی به اهداف خود موفق تر خواهد بود.

خوشبختانه در دولت تدبیر و امید با اعتدالی که در راس برنامه ها وجود دارد و سرلوحه عملکردی مسئولین می باشد ، انسان های اندیشمند و صاحب نظری در هیات سخنگوی سازمان های دولتی  و زبان بیان سازمان ها ،خدمت به مردم می کنند که در راستای وظیفه ی خود، آگاهانه و مدبرانه شفاف سازی می نمایند و به دغدغه ها و مخاطرات مخاطب عام از دریچه ی مسئولیت پذیری و کارکرد ارتباطی پاسخ می دهند.

اینکه پس از چندین دهه در  مذاکره ای جهانی ، قطب های سیاسی ، نظامی و اقتصادی دنیا در یک طرف وجمهوری اسلامی ایران در طرف دیگر می نشیند -گذشته از تمامی مواردی که وجود دارد-یعنی همین برقراری ارتباط و هنر داشتن روابط عمومی در ابراز عقیده ، تحمل شنیدن آرای مخالفان ، احترام به حقوق فردی و اجتماعی دیگران و صداقت دررشد و توسعه می باشد. بی دلیل نیست که امروزه برخی از صاحبنظران ، از روابط عمومی به عنوان هنر هشتم و دست آورد قرن بیستم یاد می کنند.

این مجال فرصت اندکی بود که می توانست به شکلی اجمالی به ابعاد مهم و موثر روابط عمومی بپردازد.امید است که متخصصان عرصه ی روابط عمومی با بهره مندی از الگوهای اسلامی ، شایستگی های حرفه ای متناسب با جامعه اسلامی را نمایان سازند و هماره در این حوزه پررنگ و اثرگذار ظاهر شوند.

 

 

 

کهنه بودن محتوا و نارضایتی معلمان

 

نرگس ملک زاده

 

بسیاری از سازمان‌ها برای تداوم موفقیت و تثبیت موقعیت سازمانی خود با توجه به اهداف تعیین‌شده برای آنها به منظور توسعه جامعه راهی جز ارتقای دانش، مهارت و نگرش کارکنان خود نخواهند داشت. این خلاء با توجه به سطح رشد علم و تکنولوژی و حتی مهارت‌های ارتباطی به جایی می‌رسد که حتی کارکنان یک سازمان نیز خود را بی‌نیاز از آموزش مجدد نمی‌بینند و در پی آن هستند تا خود را با شرایط روز جامعه که در سازمان‌شان نیز غلبه کرده است، همسان کنند تا از چرخه مفید فعالیت سازمانی خارج نشوند و به آنها به چشم یک عنصر بی‌قابلیت در سازمان نگریسته نشود. دوره آموزشی باید ضرورت تغییر را در کارکنان ایجاد کند و سرفصل‌های این دوره ضمن خدمت آموزشی در سازمان‌ها طوری طراحی و تدوین شود که فرد بنا به تناسب پست سازمانی و وظیفه محوله خود در سازمان بتواند بعد از اتمام دوره، تغییری در دانش، مهارت و حتی نگرش شغلی خود احساس کند و برونداد مثبت آن تاثیرگذاری‌اش را بر کل مجموعه نشان دهد. بر این اساس رضایت شغلی نیز در فرد ایجاد خواهد شد و خود را جزیی از کل موفق یک سازمان می‌داند. آموزش شاید تنها راه سازگاری کارکنان با شرایط تغییر یافته و در حال تحول سازمان است تا افراد بتوانند با توجه به همگونی و همبستگی تغییرات و آموزش‌ها به کارایی خود بیفزایند و فرصت پیشرفت برای خود و سازمان خود فراهم کنند و از ابزار آموزش ضمن خدمت برای همسانی و انطباق با تغییرات به دو اثر نمایان آن یعنی رضایت فردی و رضایت سازمانی نائل شوند. تحقق این شرایط زمانی است که درستی تعریف سازمان به یک پدیده اجتماعی را نشان دهد. (سازمان پدیده‌ای است اجتماعی که به طور آگاهانه و هماهنگ شده دارای حدود و ثغور نسبتا مشخص است که به صورت مداوم برای تحقق یک هدف مشترک یا مجوعه‌ای از اهداف فعالیت می‌کند.)
آموزش‌وپرورش از جمله موثرترین سازمان‌هایی است که علاوه بر انتقال دانش و مهارت، نقش انتقال و انتخاب عناصر فرهنگی به دانش آموزان را برعهده دارد. از آنجا که نظام آموزشی ما نمی‌تواند چشمش را بر تغییرات علمی و حتی اجتماعی ببندد ناگزیر است (به درستی) این تغییرات را وارد کتب درسی و نظام آموزشی خود کند و این از وظایف سازمان آموزش‌وپرورش است که با دخالت آگاهانه خود بر این پیشرفت روزافزون دانش و مهارت بشری و حتی پیچیده‌تر شدن روابط انسانی به جریان انتقال آن به دانش‌آموزان ورود کند و معلمان خود را با این تغییرات آشنا کند و رسالت خود را در برابر اهداف توسعه جامعه که از آن به‌عنوان یک سرمایه‌گذاری اثربخش و پربازده نام برده می‌شود به درستی و با وسواس بیشتری پیگیر باشد. اما اگر پای صحبت معلمان به عنوان بخشی از کارکنان این سازمان بنشینیم آنچه از دوره‌های ضمن خدمت تعریف می‌کنند را با آنچه در حال اجرای آن در این سازمان است با یکدیگر مقایسه کنیم، چیزی که عیان است فاصله اهداف این دوره‌ها و نتایج حاصل از آن است. چیزی شبیه به تفاوت از زمین تا آسمان. در بیشتر این دوره‌ها مطالب ارائه شده بسیار قدیمی است و تنها شاید سرفصل‌ها متفاوت باشد اما در نهایت محتوای ارائه شده همان مطالب بازگو شده در دوره‌های پیشین است که نیاز معلم برای آشنایی با آموزه‌های تربیتی و روانشناسی، متناسب با تغییرات رفتاری و نحوه جامعه‌پذیری دانش‌آموز را تامین نخواهد کرد. دوره‌های عمومی که معلم با انگیزه در آن شرکت می‌کند اما در حالی دوره را به اتمام می‌رساند که دستانش همچنان خالی است و رغبت خود را نیز برای حضور مجدد در این کلاس‌ها از دست داده است. از معایب دیگر این دوره‌ها نبود زمانبندی مناسب است. همچنین کتب جدیدالتالیفی که کتب کمک آموزشی آنها زودتر از خودشان روانه بازار می‌شود اما مسوولان برای آموزش معلمان و آشنایی آنها با روش نوین تدریس این کتب آنقدر تعلل می‌کنند که سال تحصیلی آغاز شده و معلم و دانش‌آموز در کنار هم تجربه تدریس کتاب را به دست می‌آورند. از این موارد و ده‌ها مورد ذکر نشده که بگذریم به این نتیجه خواهیم رسید ارگان‌هایی که به بازار ضمن خدمت فرهنگیان وارد می‌شوند و دوره‌های ضمن خدمت را ارائه می‌دهند در ازای این به اصطلاح خدمت از فرهنگیان مبالغی را دریافت می‌کنند و با توجه به نیاز مبرم فرهنگیان در ارزشیابی و ارتقای رتبه شغلی خود، این بازار در حال گرم شدن بود تا جایی که گرم شدن از حد گذشت و هر روز کد‌های آموزشی ضمن خدمت با مبالغ اعلام شده برای فرهنگیان از سوی سازمان‌هایی غیر از آموزش‌وپرورش ارائه شد. این درست زمانی است که آموزش ضمن خدمت در مقابل هدف خود قرار می‌گیرد. بر این اساس رضایت شغلی کمتر شده و فرد رغبت و انگیزه‌اش را در مقابل پویایی سازمانش از دست می‌دهد و نتیجه ناخواسته آن منفعل شدن فرد و سازمان مربوطه است.
زمانی براساس مصوبه دولت آموزش‌های ضمن خدمت اختیاری بود و حتی افراد در ازای گذراندن ۱۷۹ساعت ضمن خدمت یک گروه تشویقی و یک ماه حقوق دریافت می‌کردند تا اینکه یکی از چند شرط تغییر در رفتار، یعنی عاملی با عنوان پاداش نیز از مسیر ضمن خدمت خارج شد و این دوره‌ها ماند و یک دنیای مجازی و یک اپراتوری که می‌تواند هر کسی باشد به غیر از معلم پشت سیستم. همه این اتفاق‌ها رخ داد تا سرانجام دمل پر از چرک ضمن خدمت فرهنگیان در چند روز گذشته سرباز کرد و توانست به کمک فضای مجازی کمپینی را با عنوان «نه به ضمن خدمت پولی فرهنگیان» به راه اندازد که ماحصل تلاش آن جمع‌آوری ۱۰ هزار امضا در فضای مجازی و تقدیم آن به مسوولان بوده است تا جایی که واکنش‌هایی نیز به این اعتراض و نحوه نه گفتن به این آموزش‌ها که نه سودمندی علمی برای معلم دارد و نه مهارتی به او می‌افزاید، از سوی مسوولان ذی‌ربط در پی داشته است. در پایان امیدواریم این کمپین که با هدف تحقق یافتن وظیفه آموزش‌وپرورش در برابر آموزش رایگان نیروهای خود در جهت ارتقای سطح علمی و مهارتی آنها ایجاد شده است، بتواند با محکوم کردن هرگونه دریافت وجه غیرقانونی از این دوره‌ها و پایان دادن به رفع تبعیض در این رابطه نسبت به سایر کارکنان دولت اقدام کند و نوید دوره‌هایی باکیفیت و مطابق با تغییرات برای معلمان خود را بدهد.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

آخرین خبرها

یادداشت

کاکتوسکده هنرستان کشاورزی جنت رشت تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب